خورشید تابان
به پاس دوستی
به پستوی خاطراتت سری بزن
آنقدر از کلمه ها دور بوده ای که برخی از واژه ها
سالهاست خوابیده اند
از دوستت دارم شروع کن
این بهترین کلام برای شروعی دوباره است
برای کسانی می نویسم
که در تن خسته و رنجورم با نیروی عشقشان
حس نشاط و زندگی را آفریدن
که تنها با کلامشان آشنایم و با چهرشان بیگانه
فقط این را می دانم
که کسانی هستند که نور امید را در دلم کاشته اند
امیدوارم که همیشه شاهد حضورشان باشم
به نوعی دوست داشتم تشکر کنم از
همه شما
همتون رو دوست دارم
عشق
ای عشق من
My dear love
تـا وقتي كــه تـو هستي
تـا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست !
until the time that your imagination is in my mind!
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه !
Until the date that your warm hands are with my tired hands !
تـا وقتي كــه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه !
Until the date that your eyes are only shelter and support for my wandering looking!
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي !
Until the date that you are my companion in the road of life
تا وقتي كه شونه هاي تو امنترين جاي دنياست براي من !
Until the date that your shoulders is the safest place in the word for me !
من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو !
I alive! For living with you!
بانام او……… !!!
گفتي آنجا كه هيچ گاه غروب نمي كند ؛
آنجا كه درروزهاي بي انتهاي آسمان آبي رنگش،
بادشتهاي تيره سر بهم آورده اند
از آنجا كه اگر بيايي توراخواهم
بوسيد
روزگاري دراز بگذشت
افسوس كه هيچ گاه به وعده گاه عشق تورانبردم
ودرماوراي روياهاي خويش را، بي شب تيره نديدم
هرشامگاهي بااندوهي بسيارغروب خورشيد رانگريستم0
درشبهاي تنهايي ، مهتاب رابسي غم انگيز ديدم
ودروادي عشق افقي نيافتم
تالحظه أي آرام گيرم
شايد توبيايي
آفتاب كوتاه عمرغروب كرد
وشامگاه جواني دريغاكه بي تو بسي تلخ گذشت
زيرادردوريت اشك ندامت فشانده ام
افسوس كه به اميدي موهوم دلخوشي داشتم
جوانيم رادرجستجوي حقيقت عشق به سرگرداني به سر بردم
ولي……….
ولي………
ميخواهم بارديگر تورادرآغوش خود ببينم
وازلبانت بوسه أي آرام برگيرم
وآنگاه از توبپرسم
توبه وعده گاه عشق آمده بودي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تموم قصه های من قصه توست ؛
اگه غمگينه اون ازغصه های توست
الهی من فدای تو ............... بگو من چيکار کنم برای تو؟؟
عظمت وشکوه یک عشق
ازكجا آغاز كنم بيان قصه أي راكه گوياي عظمت و شكوه يك عشق با شد ؟
قصه شيرين كه ازدريا كهنسال تراست
حقيقتي ساده ازعشقي كه او برايم به ارمغان مي آورد
ازكجا آغاز كنم ؟
واو همانند باراني تابستاني كه زمين رابه سطحي درخشان مبدل ميسازد،
به دنيای من راه پيدا كرد وزند گيم رادرخشان ساخت
او به د نياي خا لي من مفهوم بخشيد
او قلب مرا لبريز ميكند
او دل مرا با احساس خاصي لبريز مي كند با آواي فرشتگان وتخيلات نالوده
او روح مرا از عشقي والا وبيكران سر شار مي سازد
همانگونه كه هر كجا بروم تنها نخواهم بود
با وجود او چه كسي مي تواند تنها باشد؟
راستي اين عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت ؟
يا مي توان عمر عشق را با مبناي روز وساعت سنجيد ؟
اكنون جوابي ندارم
اما همينقدر قادرم بگويم كه به او نياز دارماو قلب مرا لبريز مي كند.
پیش ازاینکه قلمم رابرامواج صفحه دگرگون سازم
پیشاپیش عید نوروزرابه همه دوستان گلم تبریک عرض نموده
وسال خوبی رابرای شما آرزو مینمایم
کاش
نقاش چيره دستي بودم وچهره تورابرصفحه اي مرتسم ميكرد م
كاش
نوازنده أي بود م ودرميان لرزشهاي سيم دلربائيهاي تورا مجسم مي نمود م
شاعري بودم وقسمتي از احساسات خود را بصورت شعر برايت مي سرودم
گل كوچكي بودم وبا عطر خود روحت رامعطر ميساختم
آب زلالي بودم وبراي هميشه پاهاي كوچكت رامي شستم
بارديگر از دهانت آواي مهر ومحبت مي شنديم
آه………كه عمر زندگي ما چه كوتاه وهستي ما چه زودگذر است
روزهاي عمر ما چون كاروان آرام وبي خبري به جلوميراند
وماهمچنان ساكت وآرام دل دركف تقدير گذارده
وبي خبروغافل از همه چيز بسوي فنا پيش مي رويم
زندگي ماچون گل زيباولطيفي كه دربهار طبيعت شكفته ميشودآغاز ميگردد
اماخيلي زودترازعمر يك گل دوران آن به پايان ميرسد
أي كاش ما مي دانستيم ومي توانستيم
ازاين دوران كوتاه وزودگذرعمر بسعادت جاوداني برسيم
زندگي وهستي ما چون برق آسماني ظاهر شده
وبراي لحظه كوتاهي چشمان راخيره كرده وسپس براي هميشه
مارا در تاريكي ابدي وظلمت جاوداني باقي ميگذارد
پــــــــــــــس بيــــــــــــــــــــــا
تا دست دردست هم نهيم وعشق شيرين راتجديد كنيم وبا خوشيختي زندگي نمائيم
وبادلي پراميد بدنبال حقيقتي كه زندگي را لذ ت بخش ودل انگيز مي گرداند برويم
وبراي هميشه
از نشئه خوشبختي سرمست وراضي باقي بمانيم
آیا این تقدیر من است...؟
تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم وافسوسِ دوری تورا بِخورم؟
درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند.افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی!
افسوس که سرنوشت برای ماجدایی را رقم زد.
افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم ...... تو دور و دورتر میشوی.
گفتی ما بدون هم خوشبخت هستیم.
اما. ...
اما....
خوشبختی من در با تو بودن بود.
افسوس که خوشی ها تمام شد. افسوس که با هم بودنها تمام شد.
اما اگر تو بدون من خوشبخت هستی، دوری را تحمل می کنم.
من وتو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد ،
تا دوسر ما را عاشقانه به هم برساند.
وتا آخراین دنیا موازی خواهیم ماند...لعنت به این دنیا...
لعنت به این دنیا...
وداع
بارها عاشق شدم وخيال ميكردم همه چيز آن راميدانم
ولي تو
بارفتارت نشان دادي كه من دراشتباهم
در يك شب ودرزيرنورماه براي اولين بار گفتم كه دوستت دارم
وتو
كلماتي عا شقانه نثارم كردي
كلماتی كه هرگز فراموش نخواهم كرد.
دريك شب ودرزيرانوار سيمگون نور ماه
توقصه وداع سر كردي وبا لبخندی تلخ ازمن جدا شدی
لبخند تلخي كه تاابد به يادم خواهد ماند
وامشب ماه در چشمان من درخشيدن آغاز كرده است
ماه مي درخشد اماتودر کنار من نيستی
شايد هم اكنون آن كلمات عاشقانه رادر گوش ديگری زمزمه ميکنی
در يك شب مهتابي تمام دنيا بازيبايهايش در دستهاي من بود
اما حالا
دنيا برايم ارزشي ندارد هيچ ارزشي ندارد
چون تو وعشق توراازدست داده ام
به انتظار تو ماندن بيهوده است
من مي دانم ؛می دانم كه هرگز نخواهي آمد
بله ؛ بله اين راميدانم اين را خوب ميد انم وحالا براي من تنها يك اتفاق بجا ميماند
و
اين تنها خاطره ايست كه از تو برايم باقي مي ماند
عشق تو چند لحظه ای بيش گرمي نداشت وآنگاه به سردی گراييد
از اين پس هرگز در انديشه عاشق شدن نخواهم بود
براي اينكه دلباخته كسی نشوم
حتي
از عشق هم فاصله خواهم گرفت
قلبم را به آسانی در اختيارت گذاشتم وغرورم را به سادگي زير پا گذاشتم
ولي آن زمان كه تو دلباخته ديگري شدی وپيمان شکستی تمام درونم از دست رفت
از اين پس حتي در انديشه عاشق شدن نخواهم بود
نه،
براي اينكه دلباخته كسي نشوم حتي از عشق هم فاصله خواهم گرفت
بله حتی ازعشق هم فاصله خواهم گرفت0
۱-در خيابانی در حال قدم زدن هستم ٬ گودال عميقی در پياده رو وجود دارد،
می افتم داخل گودال ٬ تا ابد طول می کشد که از آن بيرون بيايم ٬ خودم مقصرم۰
۲- در همان خيابان در حال قدم زدن هستم ٬دوباره می افتم داخل همان گودال
باز هم زمان زيادی طول می کشد که از آن بيرون بيايم ٬ اين ديگر تقصير من نيست .
۳- درهمان خيابان درحال قدم زدن هستم
دوباره می افتم داخل گودال ٬ ديگر دارد برايم عادت می شود
تقصير خودم است ٬ اما اين بار به سرعت از آن بيرون می آيم
۴- در همان خيابان در حال قدم زدن هستم ٬ گودال را در پياده رو می بينم
از کنارش رد می شوم ۰
5 - در يک خيابان ديگر در حال قدم زدن هستم .
و تکرار می شود .............. درست مثل زندگی !